دیگر تمام شده رشته ی حرف هام برای مدتی.
صدای زوزه می آمد. صدای زوزه ی یک زن. و من میخواستم کف اتوبوس بالا بیاورم. سرم درد میکرد. چشم هام میسوخت از دیشبش. و بی آنکه حرفی بزنم گوشی را گرفته بودم دستم که حرفهاش را بشنوم. نیم ساعتی بود داشت حرف میزد. وسطش گریه هم کرد شاید. و من داشت فشار میامد بهم. ترجیح میدادم دوباره بتوانم دوستش داشته باشم و خودم و او را خلاص کنم ازین توجیه کردن های مسخره. و انگار توانستم. قطع کردم. باز صدای ناله. ازین هایی که آدم مور مورش میشود. برگشتم. زن بود. مثل سگی که خودش را گاز گرفته باشد به خودش میپیچید و زوزه میکشید. و درست نفهمیدم چرا هیچ کس ندیدش. چرا این صدای لعنتیش اعصاب هیچ کس را به هم نریخت. هندزفری را به زور کردم در گوشم و صداش را زیاد کردم. تا آخر آخرش. یک چنین بی وجدانی شده بودم که داشت از با خودش بودن لذت می برد. و دلش میخواست هر کس دیگری جز خودش را پس بزند. گرم بود. دلم میخواست این مانتوی زشت مدرسه ام را بکنم از تنم. میخواستم لخت شوم. پوستم دلش میخواست هوا بخورد." اه. خفه شو کثافت!" صداش قطع نمیشد. یک آن دلم خواست سرش را بکوبم به شیشه که دهنش را ببندد. اما نمی بست و من انقدری جرات نداشتم که خفه اش کنم. هیچ وقت نداشتم. هیچ وقت.
کف حیاط دراز کشیدم. مامان بزرگ هی میکشید از ته قلبش. از ته تهش. و روده هاش صدا میکرد. به این هی کشیدن هاش عادت داشتم. از قدیم. از آن وقت ها که نصف حالا بودم. شاید کمتر حتا. پابرهنه صبح زود پله های پایین تا بالا را میدویدم به دنبال محبتی که مامان بزرگ داشت. و مادر خودم نداشت. از لای نرده ها نگاهم را چرخاندم سوی درخت ها. از وقتی بزرگ شدم یکی در میان خشکیدند این درخت ها. یکیشان بود که کلاغ روش لانه کرده بود. یک کلاغ پرروی لعنتی بود که از وقتی درخت خشکید لانه اش را برد. اما هنوز می آید روی درخت جا خوش میکند. قار قاری میکند و میرود. درخت ها را میگفتم. یک عده ایشان که هنوز سبز بودند و صدای پرنده از لای برگهاشان بلند شده بود دهن کجی میکردند به این یکی درخت بدبخت مادر مرده ی خشکیده ی بی پرنده. تنها یارش انگار شده بود این کلاغ زشت که روزی یک ساعت بیاید روش غم هاش را بتکاند و برود پی زندگیش. دلم سوخت برای درخته. یک جور هایی صدای ناله اش به گوشم رسید. شده بود مثل مامان بزرگ. که تنهای تنها هرروز عصر لم بدهد چای بخورد و زل بزند به روبروش و هی بکشد. یک وقتی همه توی این کوچه بودند. عصر که میشد نبضش تندتر میزد کوچه. آقای داستانگو بود با وانتش. هنوز نرفته بود سالمندان. هنوز نزده بود به سرش که فحش بار مامان بزرگ کند. بش بگوید جنده. بگوید فلان. درخت انگورش از دیوار مامان بزرگ بالا امد. خودش را پهن کرد روی دیوار. از همان وقت ها که بچه بودم. دیوارش یک متر به زور بود. قدم به دیوار نمیرسید. یک بار دویدم سمت دیوار. دیواره لغزید. نزدیک بود پرت شوم پایین. تو حیاط داستانگوی پیر. که ازش هیچی نماند. هیچی.
با خونسردی نه چندان مادرانه اش یک بار گفت دوست داشتن که زوری نیست. و من شکستم. توقع داشتم او که هجده سال است دارد هر روز من را میبیند و به همه ی احوال درونی ام اشراف دارد این را بفهمد که اندوه من از دوست نداشته شدن نیست. از به بازی گرفته شدن شعور انسانیم است. اما اون این را نفهمیده بود. انگار خیلی چیز هارا هم نفهمیده بود. نفهمیده بود من از این درد دارم به خود میپیچم که او من را کشید. کشید. امید داد. وقتی امید داد که من خواهش کرده بودم امیدوارم نکند. وقتی که احمقانه ایستاده بودم و گفته بودم انتظار هیچ چیزی را ندارم. من منتظر نبودم امید بدهد. اما داد. و در اوج امید که بودم، یک آن نگاه خونسردش را به فرق سرم کوفت و از آن روز من نمیتوانم راست راه بروم. هی میخورم به در و دیوار. یک بار حتا چنین حسی فرایم گرفت انگار که یک عدد بی دست و پاام که ازم جذر گرفته اند و من جیک نزده ام. خب قبلن یک توان دویی چیزی بالای سرم بود که تعادلم را با آن حفط میکردم. از وقتی سر بلند کردم و دیدم نیست همین طور گیج گیج راه می روم. نمیدانم با کدام قانون چنین بلایی آمد به سرم. مهم هم نیست. من هیچ وقت سر از این مقولات پیچیده در نیاوردم. اصلن دیرگاهیست هیچ ادراکی از جهانم ندارم. فقط یک خلا، یک کمبود دارد مغزم را میخورد. مثل آنروزی که خاله و شوهرش هر دو سکته کرده بودند. مادر خانه ی آنها بود. مادر خیلی وقت بود هیچی نمی فهمید. اصلن آدم را کلافه میکرد. بس که پرت و پلا میگفت. هیچ کس را هم نمیشناخت. اما آنشب تا صبح داد و بیداد کرد. تا صبح خودش را به در و دیوار کوفت و پرت و پلا گفت. او هم یک کمبودی حتمن داشت مغزش را میخورد. که ما هیچ وقت نفهمیدیم. چون مدتها بود هیچ حرفی نزده بود که کسی بفهمد. الان شاید بهتر میفهمم پیرزن آن روز ها چی میکشید.
دختره اسمش این بود که مذهبی ست. من را فاحشه میدید و ابایی نداشت ازینکه این را همیشه بگوید بهم. حتا وقتی در اوج بیگاری کشیدن بود ازم. وچنان اعتماد به نفسی به خودش داشت و چنان من را گناهکار و آلوده میدید که حتا همین اواخر که داشت از عشق بازیهاش با آن مردک بدترکیب در سینما برایم حرف میزد و هر دومان میگریستیم، باز هم خدشه ای بر آن نگاه فاحشه پندارانه اش نسبت به من و بقیه وارد نشده بود. یک بار حتا وقیحانه گفت خیلی ازان حرف های مسخره اش درباره ی ماجراهاش با آن مردک اغراقی بیش نبوده. انگار که من وقتم را حراج زده بودم تا او بیاید و گناه فاحشگی خودش را بیندازد گردن آن بدترکیب تر از خودش و از سر و ته قضیه زده باشد تا خودش را همان موجود دست نخورده ی مشمئز کننده ی قبلی جلوه دهد در نظر من. نمیدانم. هیچ وقت درکش نکردم. س را هم هیچ وقت درک نکردم. حتا دیشب که خواهش وار میخواست دوستش داشته باشم درکش نکردم. تنها از این جهت جواب زنگ هاش را میدهم که نخستین آغوشی بود که آرامشی عجیب داد بهم. اصلن آن روز که موهایم را بوسید یک لحظه چشم هایم سیاهی رفت. و آن لحظه را گذاشتم در دسته ی لحظه های تکرار نشدنی زندگیم. یک لحظه های تکرار ناشدنی دیگری هم باید داشته باشم. اما نه. من نباید گرد گیری کنم این خاطرات خاک خورده را. باید همینطور خاک بریزم رویشان. و نگذارم احدی این خاک ها ر ا بهم بریزد. حتا اگر آن کس میر باشد. حتا اگر هنوز بویش مستم کند. تمام شد. دیگر نباید بگذارم ناخن های تیزش را در قلبم فرو کند. من دیگر از آزرده شدن لذت نمیبرم. دیگر از خواندن رباعیات ابوسعید به سقف آسمان نمیچسبم. من همان لعنتی قبلی ام. یعنی باید باشم.
آنقدر احساس خرج کردم که آخرش وا ماندم. قرار گذاشته بودیم در یک روز به ابتذال بکشیم هم را. من او را به ابتذال مردانگی و او من را به...
نمیدانم. درست نمیدانم از کجای این قصه سرم را بلند کردم که هیچ نقشی نصیبم نشد. تنها انگار یک دستی، یک کارگردانی مرا هی میکرد که بازی کنم. من هیچ نتوانسته بودم حرفی بزنم. یا نظری بدهم.من محکوم بودم به بازی. و این شد که تا به اینجا خودم را کشاندم. و چشم هام را که باز کردم شب بود. ایستاده بودم مقابلش. وسط خیابان. و ملتمسانه نگاهش کردم که نرود. آنشب هیچ به این نمی اندیشیدم که روزی بخواهم در آغوشش به زنانگی بکشد مرا. و من این را از پیش پذیرفته باشم. من عادت نداشتم وقتی برمیگشتم کسی پشت سرم ایستاده باشد. همیشه باد می آمد از پشت سرم و من یک خلا خاصی حس میکردم. حالا که او ایستاده بود درست پشت من، حالا که گرمی میداد، تعادلم به هم خورده بود. هی زمین میخوردم. هی زخمی میشدم.
اشک هام را می سترم. نمیدانم درست برای چه کسی ست این ها. قضیه قضیه ی همان نخ هاست که در هم لولیده اند و حالا نمیشود از هم جدا کردشان. انگار که به نوعی خودم این ها را به هم گره زده باشم و حالا پشیمانم از اینکه هیچ کس در ذهنم جای خودش را ندارد. یک آغوش میخواهم. دهان که میگشایم به کسی بگویم دوستش دارم تنم میلرزد. نمیدانم آخرین بار چه وقت این واژه ها را از لای دندان هاام پراندم بیرون. تا برسد به گوش چه کسی. نپرس. هیچ چیز نمیدانم. من دارم خودم را آماده میکنم. دارم یک چیز هایی را پشت سرم خراب میکنم. تکلیفم معلوم نیست. نمیدانم آخرین بار چه وقت بود که واقعن کسی را دوست داشتم. و شاید هم بدانم. اما ازان خاطره هاست که خودم یک روز خاک پاشیده ام رویشان تا دیگر فکرم را نپریشند. و میر هی می آید فوت میکند. هی فوت میکند. یا تسبیحش را می فرستد که بوی عطرش به هم بریزد این زندگی فکسنی ام را. فکر می کند غروری برایم مانده شاید، که اینطوری سعی دارد نابودش کند. نمیدانم کی بود که تسبیحش را گرفتم جلوی صورتم. چشم هام را بستم و بوئیدم. کسی به من نگفته بود ببوی. انگار که غریزه ای در من مرا به بوئیدن واداشت. که بعد نگاه به راغب کردم. انگار حسم را فهمیده بود. شاید درک هم کرده بود حتا. میخواستم بویش را ببلعم. میخواستم بویش در سلول هایم جا خوش کند. اما نفهمیدم چه شد. که عصبی شدم. و تسبیحش را پس دادم به علی. و نفس کشیدم. آنقدر هوا به ریه هایم فرو کردم که بوی عطرش از خاطرم برود. اما نرفت. هیچ وقت نرفت.
بش میگم حواست باشه ازین ببعد حرفتو به وختش بزن لامذهب. شاید اون لعنتی ام دوست داش. میگه باشه اما دیگه این نصیحتت به دردم نمیخوره. میگم خب حتمن منم از تو یاد گرفتم که حرفو وقتی بزنم که دیگه گندیده. میخنده. نخندیم چی کا کنیم ؟ گریه ؟ اتفاقن دو سه شب پیش که این حرفارو زد گریه ام کردم. بعدش رفتم حموم. نفهمیدم چی شد که یهو مچ پام سوخت و شروع کرد خون اومدن. تیغو پرت کردم اونور و مچ پامو محکم گرفتم. داشتم فک میکردم وقتی از حموم اومدم بیرون بهش اسمس بدم که سزای آدم مغرور تنهائیه جناب. همین کارم کردم. اما از بعدش، دقیقن از بعد اون قضیه نابود شدم. فردا شبش بش گفتم من آرشامو بخاطر اینکه دوسم داره دوس دارم. یادم نیس دییقن چی گف. اما آخراش گفتم نمتونم ولش کنم. هیچ بدی ای نداره که بخام بهونه کنم و برینم به همه چی. باید باهاش بمونم. گفتم آرزو کن بتونم دوسش داشته باشم. گف همین کارو میکنه. هرچند سخته :| لعنتی رید بهم رف. داشتم سعی میکردم دوس داشته باشم آرشامو...
دیروزم که با راغب بیرون بودم یه تسبیح از جیبش دراورد. مال میر بود. گرفتم بو کردم. بوی عطر میر و میداد. اصن مال خود لعنتیش بود. اولش خاستم ازش بپیچونم. گرفته بودم دستم و هی بو میکردمش. اما یهو روانی شدم. گفتم ورش دار. بذا تو جیبت که دیگه نبینمش. دیگه نمیخام ببینمش. بوش داره حالمو بهم میزنه.
هر آدمی تو ذهن من یه نخی داره. الان نخای آدمای ذهنم تو هم گره خورده. نمیتونم تشخیص بدم کی به کیه :|
- نمیدونم چقد... کلن درین حد دوسش دارم که میخام اون ویرجینیتیمو لاست کنه .
یه چن وختی از کس شعر گفتن خسته شده م. دردم همینه فعلن فقط.
میگم اینو دوس دارم که با اینکه سیگار نمیکشی٬ وختی من تو بغلت سیگار میکشم محکم تر بغلم میکنی.
امروز یادم افتاد که تابستون پارسال وقتی که توهم زده بودم المپیاد قبول نمیشم قصد داشتم روز اعلام نتیجه برم کلاس سلفژ ثبت نام کنم. خب اونموقع فکرشم نمیکردم که قبول شم و اون بلاها سرم بیاد و مسیر زندگیم بشه اونی که شد و یه سال بعدش یادم بیفته که اااا کلاس سلفژ نرفتم..
میدونی. ینی میخوام بگم آدم اونقدراام که فک میکنه واسه کاراش وقت نداره.