-

اصفهان پاییزیِ من

و جامه درانش

که انگار جامه منم که میدرم.

198-

امروز لَ همش زر زد. همش گریه کرد. دست آخرم عروسکی رو که براش خریده بودم پرت کرد گوشه ی اتاقش. میدونه چقد به عروسکا حساسم.

لُ عوضش، کلی هوای خواهرشو داشت. انگار نا امید نمیشه. لُ خیلی جنتلمنه. 

لِ نمیدونم کودوم گوریه. نیست. منو با این دوتا وروجک تنها گذاشته.

-

غم انست که نتوان گفت خود بحقیقت چون باشد.

197-

در آینده به هر زوری که شده باید یه دختر و یه پسر به دنیا بیارم به نام های لَ و لُ.

طبعن لَ رو بیشتر از لُ دوست خواهم داشت چون لَ درتاریخ ظلم بسیار بهش شده. 

لَ رو میبرم مهدِ کودک، اما لُ باید تو کوچه با بچه های کثیف و دماغو همبازی باشه. اینطوری بهتره. 

لُ باید شیرخشک بخوره و تو سری خور تر باشه به نسبت. چون هیچ خوش ندارم که چند صباحی بگذره و پشت لبش سبز شه و با پدرش لِ دست به یکی کنه برای منکه مادرش باشم و برای خواهرش لَ قد علم کنه. 

داشتم می گفتم. لَ رو می فرستم کلاس موسیقیِ کودکانِ پارس و بهش افتخار میکنم. لُ رو اما، باید فکر کنم. شاید اصلن هیچی. 

برای لَ شبا لالایی میخونم و لُ باید با صدای خرخرِ پدرش لِ خوابش ببره. البته لِ خیلی نقشِ مهممی نداره. 

من هیچ علاقه ای به لُ نخواهم داشت. درعوض باید حواسم به لَ باشه. لَ خیلی شکنندس. من نه لَ رو دیدم نه لُ و نه حتا لِ رو هنوز. اما مطمئنم لَ خیلی شکننده تر ازین حرف هاس.

-

با خوندنِ قابوسنامه مشکلی ندارم به عنوانِ یه متن. اما رسمن به جای نداشته م که کیکاووس بن اسکندر بن قابوس بن وشمگیر بن زیار به پسرش گیلانشاه چه گفت. 

کیکاووس خان، جا داره بگم این پسری که بعد از چهل و چهار باب نصیحتِ تو باز شد آخرین شاهِ خاندانِ زیار، از اولش برای تو پسر بشو نبود که نبود.

196-

رشته ای میخونم که متاسفانه این مجال رو به هر کسی میده که دهنشو باز کنه و اظهارِ فضل کنه که منم اره. پیش ازین ملتفت نبودم که قضیه از چه قراره و میگفتم واو طرف چقدر شاخه. اما کم کم -میتونم بگم از دوره ببعد- اومدم تو جریان. مثلن یادم نمیره که تو دوره دختره که خیلی حسِ خوبی به خودش داشت یه بار با جدیت داشت راجع به وحدتِ موضوع تو شعرِ ساسی مانکن حرف میزد که بگه منم اره. دقیقن فقط برای اینکه بگه منم اره. و خب نمیدونم چی در خودم دیدم که بیشتر خودمو اوردم تو این جریان. طوریکه باید هرروز ادماییرو ببینم که دارن داد میزنن ماام آره. تا یه حدیش قابلِ تحمله اما بعضیاشون نفرت ادمو بر می انگیزن. مثلن من توچیه نیستم که چرا کسی مثلِ یوسفی باید با اون تعلیقاتِ مسخره ای که رو قابوسنامه می نویسه و هرجاشو بلد نیست بی خیالی طی میکنه خودشو زیرِ سوال ببره و اعصابِ منو بهم بریزه. یا چرا باید باید جایی درس بخونم که بهترین استادش کسی باشه که به نظرِ من صرفن بد نیست. اما خیلی دردناکه که بهترین استادِ چنین جایی باشه. دارم خیلی سعی میکنم ازون بیماریِ دیرینه م دست بکشم و فازِ اطرافیانمو داشته باشم و به نظرم احمق نیان و نخوام حسابشون نکنم چون حقیقتش اینه که خودمم چیزِ بخصوصی نیستم در هیچ زمینه ای. اما عجیب بعضیاشون اعصابمو بهم میزیزن. وای. یکیشون که لم میده و زستِ جدی میگیره درحالیکه به چشمِ من مثلِ کاریکاتوره بیشتر. یا اونی که شعر میخونه و تخلص "غریب" انتخاب کرده برای خودش و اون اداهارو در میاره. یا این دخترایی که مجالسِ قابوسنامه خوانی میذارن دورِ هم ! :| فازِ هیچ کودومو ندارم. هیچ شعری رو هم نمیتونم با حس بخونم. هیچ وقت اینکارو نکردم و علاقه ای هم ندارم که ادا دربیارم. اما کاملن تو چهره ی این آدما میبینم که اومدن دنبالِ بلبل تو این قبرستون. 

و اینکه کلن دارم میرم تو خودم بیشتر. و مشکلی ندارم با این قضیه. یعنی خب چاره ای هم ندارم به اون شکل.

-

می خواهم بگویم عادت کرده ام به رها کردنِ چیزهایی که روح می بخشند بهم. وقتی دردِ جدا شدن از کسی مثلِ قطعِ عضو باشد از آدم، اساسن چرا باید جدا شد.

-

همه چیز به جای خودش هست.

چیزی که نیست منم.

195-

دوحوضیِ دانشکده، وقتی از بالا نگاهش کنی، با آن درخت های پاییز زده ی زیبا و غم انگیزش، با آن دیوار ها و پنجره های پیرش ترکیبِ خوبی را می سازد. لبه ی پنجره هاش به قدری پهن هست که بشود نشست روش. یک حسی وادارم میکند ترس از ارتفاعم را فراموش کنم و لم بدهم روی لبه ی پنجره اش. رضاخان را با همه ی ابهتش میبینم. صدای چکمه هاش سرتاسرِ راهروی طبقه چهارم میپیچد. یکی از دلایلم تو بودی برای پا گذاشتن به چنین جایی. وگرنه من خیلی راحت تر هم می توانستم زندگی کنم. میتوانستم خودم را بکشانم به حاشیه.

دانشکده در کل چیزِ بدی نیست. اگر آدمهاش را حذف کنی چیزِ خوبی میشود. دو حوضی خیلی خوب و خوش رنگ و ادبی هم هست.

اگر پارسا داشت بهتر هم میشد. شاید انقدر غم انگیز نمی بود.

-

چیزی که منو نگران میکنه اینه که هرچی بزرگتر میشم بیشتر شبیهِ بابام میشم. منی که همش باهاش می جنگیدم.

ضمن اینکه مردمِ ایران اگه هیچ جا قدرِ عمرو نفهمن تو رانندگی خیلی خوب می فهمن.

-

میشه گفت اون یه سالی که دعا میکردم تموم شه کاملن مطمئن بودم وقتی تموم شد و به اونجا رسیدم باز معتقدم که بدبختم و با دستای خودم خودمو بدبخت کردم. من هیچ توجیهی برای این قضیه ندارم. چیزی نبود که قبل از اومدن به این جای لعنتی ندونم. جزء شخصیتمه غر زدن و این اعتقاد به اینکه خودمو بدبخت کردم. نمیدونم چرا همش فک میکنم به چیزی که استحقاقشو دارم نمیرسم. چرا یه بار به این فکر نمیکنم که شرایطی که بطورِ مداوم توشم همون چیزیه که مستحقشم :|

194-

از کلاس که رفت بیرون مردکه ی زشت شروع کرد حضور غیاب. به اسمِ او که رسید او نبودش. مکث کرد و انگار برایش غیبت زد. وقتی برگشت میخواستم بهش بگویم. میخواستم بگویم گند نخورد به کارش. اما نگفتم. دستِ خودم را گرفتم و از آن فضایِ غم انگیز بردم بیرون خودم را. شاید اگر همین روزهای سالِ پیش آنقدر روی تکه های خرد شده ام پایکوبی نمیکرد امروز رویش را داشتم بهش بگویم برود ببیند غیبت نخورده باشد بی جهت. رویِ خیلی کار ها را دارم. اما روحِ سوراخ سوراخم را دیگر در اختیارش نگذاشتم که یکبارِ دیگر شلیک کند. بگذار فکر کند نمیبینمش. بگذار فکر کند من خوشحالم. فکر کند من یادم نیست پارسال همین روز ها چه اتفاقی افتاد. او میخواست مرا به این روز بکشاند. که در عالمِ خودم فکر کنم متوهم شده ام. فکر کنم تمامِ آن پنجشنبه ی لعنتی که مثلِ برق خودم را رساندم ولیعصر و سه چهار ساعتِ بعدش که لب به غذا نزدم و غیره، همه اش توهمِ من بوده. و من میگذارم فکر کند باور کرده ام که همه اش خیال بوده. آره. اینطوری خیلی بهتر است.


سه شنبه ها منو سرویس میکنه. به هیچ جای دنیا نیستم. همه از روم رد میشن.

باز خوبه یه پارسا هس که اره. خیلی خوبه که یه پارسا هس.

-

این هوای کثیف قبلن اگر بوی عشق میداد با او

امروز نفسم را بند می آورد.

193-

در سایه ی خورشید میسوزم. می آید سایه اش را می افکند روی لاشه ی زندگی ام و من مجبورم چشمهام را ببندم. و بوی سوختگی را استشمام کنم. چطور توانستم این کار را با خودم بکنم. چرا دلم برای خودم نسوخت. چرا اینقدر زود همه چیز را فراموش میکنم و چرا هرجا که میروم این سایه ی لعنتی رها نمیکندم. که یادم بیاورد چطور غرورم را با دستانِ خودم به دار آویختم و با گریه جان دادنش را نگریستم. فکر میکردم آخر کار است. و بعد میتوانم ردِ خورشید را بگیرم و برسم. اما تازه اولش بود. رسیدنی نبود در کار. بعد از غرورِ لِه شده ی لعنتیم نوبتِ خودم بود. که به دار بیاویزم خودم را. زیر سایه ی شومِ خورشیدی که بی آنکه بخواهم دنبالش بودم و بی آنکه بخواهد دنبالم بود.

-

میخواهم ابر باشم امشب؛ ابرکی برای آسمانِ خودم. آسمانم که مدتهاست ستاره ای دران پر نمیزند. میخواهم ببارم. میخواهم این اندوه را از تنم بشویم.

ببار ابرکم. برای آسمانِ تنها و غمزده ات ببار.

192-

میدانم این را، که یک روز آنقدر بزرگ میشویم که همه چیز معنیِ لعنتی اش را به معنای واقعیِ کلمه از دست میدهد. میدانم آنروزی می رسد که من یک آدمِ فرومعمولی شده ام. پشتِ ماشین اسقاطی ام مینشینم میروم دخترکِ لوس و بی خاصیتم را از مهدکودک بردارم. بعد لابد سرِ زر زر کردن میگیرد. ازان زر زر های بی مزه ای که بچه ها میکنند و بنظر بزرگتر هاشان خیلی بی خاصیت می آید. اما بچه ها با آب و تاب زر زر می کنند. چرا که این تنها راهیست که برای جلبِ توجه دارند. اگر کسی نباشد به زر زر هاشان با اشتیاق گوش بدهد گوشه گیر و افسرده و غمگین می شوند. معنیِ خودشان را از دست میدهند چون احساس میکنند برای کسی معنی ندارند.-مثلِ خودم که کمتر برای کسی معنی داشتم.- اصلن همین را میخواهم بگویم. میخواهم بگویم که من شاید حوصله یِ زر زر های دخترکِ لوسم را نداشته باشم. اما حتمن بهش گوش می دهم. حتمن نمیگذارم بشود یکی مثلِ خودِ بدبختم. آینده ام را میگفتم. آینده ی پیش بینی شده ی معمولی ام را. و شاید همان وقتی که دارم تظاهر میکنم به زر زر های دخترکم گوش می دهم فکرم برود سمتِ سال های 91-90. که تازه دانشجو شده بودم. و به خودم لعنت بفرستم که زندگیِ معمولیم از همانجا رقم خورد.

191-

تو بگو گناهِ من مگر چیست که این آدم های شرور تحملِ اینکه من هم در کنارشان نفس بکشم را ندارند. که مدام پایشان را میگذارند روی خرخره ام و بهم میخندند که چقدر احمقم که نمیتوانم نفس بکشم. خب مگر من کجای کارم اشتباه کردم. من فقط نگذاشتم جمجمه ام را باز کنند. تف کنند توش و بعد درش را بگذارند. شاید ازینجا شروع شد. اما الان میگویم شاید بهتر آن بود که میگذاشتم تف کنند توی مغزم. چه میفهمیدم. لااقل میتوانستم نفس بکشم. لااقل پای کثیفشان روی خرخره ام سنگینی نمیکرد.

-

خدا یا به کجا ی این شب تیره بیا ویزم قبا ی ژنده ی خود را.

190-

بعضی آدم ها یک زندگیِ طلسم شده ای دارند که لبخند به لبشان زار می زند. از هر دری میخواهند وارد شوند که یک جورِ خوبی بشود باز آخرش میخورد به یک غصه ای که گریبانشان را میگیرد. بعضی ها مِن جمله مَن.

-

آدم هفته ای ده دوازده بار که بمیرد و زنده شود از نو، مردن و زنده شدن معنای خودش را از دست میدهد. میشود تفریح. تفریحی که روح آدم را میخورد.