یه جنین بخودپیچیدهء دردالوام

میخوام حرف بزنم 

نمیتونم. توباید ازم حرف بکشی که نمیکشی

و من زخمی میکنم هی بیشتر خود بدبختمو.

حالم خوب نیست. حتا نتونسته م یه دل سیر زار بزنم. خرابم. خراب.

ینی درواقع انگار هر ترم باید یکی دو تا درس باشه که من برمیدارمو انقد غیبت میکنم که اخرش بغلط کردن میفتمو مجبور میشم یا به شانس متوسل شم یا بدامنِ استاد تا حذف نشم. امشب از یکی از استادای جدید که دوتا درس باهاش دارمو یه درسشو فقط یه بار رفته م یه ایمیلِ امیدوارانه گرفتم که ینی حذفم نمیکنه. شکرت خدا.

quoi que je fasse

je ne sais pas

ce que ça remplace...

مهمونی خوبه ولی نه مهمونیی که اساسش بجا صمیمیت لش بازی باشه. یه عده ادم باهم برقصن نه چون همدیگرو دوس دارنو صرفن چون یه مشت دختر پسرِ همسنن. لعنت بمن که اصن انقد ارمانگرام.

هیچی باش برابری نمیکنه. شاید خودشم ندونه چقد دوسش دارم. شاید اصن درستشم همین باشه.

لذنی بالا ترازین نیس برام. که رانندهء ماشینی باشم که یکی از عزیزترینام توش اروم و زیبا خوابیده.

چقد سخته زندگی. والا. واس کوچیکترین چیزی باید سگدو زد. همه چیش رو مخِ ادمه بجز بعضی چیزا که اونم ندرتن و از رو شانسه که نمیره رو اعصاب. هوا که سرد میشه خوابم میگیره. کلن حس میکنم باید قیدِ همه زندگیو بزنمو برم بخوابم. بعد عصبی میشم ازین طرز زندگیِ تخمی. حسِ گموگور شدن دارم.

هر کی حوصله داشت این داستانو بخونه و نظرشو بگه .

اوهام

یه چند روزیه از فلجِ مغزی درومده م بعد از تقریبن یه سال- یه سال و نیم. و حالا تا تقی به توقی میخوره منتظرم دوباره همون حالتم برگرده و بگم دیدی گفتم. من اصن زاده شدم تا مثِ یه تیکه گوشتِ مرده از صب تا شب از شب تا صب بخوابم و وختی بیدار میشم زل بزنم به سقف و باز بخوابم انقد که احساس کنم دارم می گندم.

بعد ازونطرف انگار من هستم تا مراقبِ یه سری ادما باشم. کاری ازم برنمیاد و مامانی ازم میسازه که نیستم. من مامانِ سپهر نیستم ولی وختی میشینه میگه تنها کسی ام که میتونه حرفشو بهم بزنه و الان تنها دوستشم که حس نمیکنه دارم بهش خیانت میکنم این حالمو خراب میکنه و بم حسِ مسوولیتِ مزخرفی میده که هر چن وخ یه بار دلم میخواد ازش فرار کنم. از یه طرفم انقد دوسشون دارم که دلم میخواد کلن همه چی براشون خوب باشه. من یه مخلوطِ قاطی پاتی از چیزای مختلفم که هیچوخ احساسِ ثابتی ندارم و همیشه درحالِ گاز گرفتنِ خودمم. ما سگا اینطوری خودمونو اروم میکنیم.

درست وختی یه کم بیشتراز همیشه نیاز به ادما داری یهو ولت میکنن. یا این تصور منه نمیدونم. لعنتی.

همه دو قطبیا.

خدا نگذره از ادمایی که ظلمو میبیننو ساکت میشیننو برا بقیه دس میزنن و ارزوی موفقیت میکنن. اینجوری نمیمونه بخدا. دربرابرِ کوچیکترین ظلمی واکنش نشون نمیدن که نکنه چار پنج سال بعد برا مصاحبهء دکتری ردشون کنن. اینا یه ذره فک نمیکنن به اینکه خب اقا خدا بزرگه مثلن. یه وخ اون ادمِ ظالمِ لعنتی که الاهی خدا از رو زمین ورش داره تا اونموقع زنده نباشه که بخواد دس بذاره رو تو. چمیدونم. کی مرده کی زنده. ادم باورش نمیشه. نمیخوام جوگیر باشم. باورم نمیشه ادما انقد داغون باشن که از جاشون جم نخورن به طمعِ دکتریِ این خراب شده. اخه از کجا معلوم تا اونموقع زنده باشی؟ از کجا معلومه که چه اتفاقی می افته؟ اصن مگه دکتریِ این قبرستون چقد می ارزه؟ چرا همچین میکنن اینا ؟ فضایِ دانشکده چه خفقان آور شده بخدا. الاهی خدا ادمِ ظالمو ورداره از رو زمین. من نمیدونم. اخه اصن کودوم خدا؟ این همه جوون جوون مردم نفله میشنو سرطانو کوفتو زهرِمار میگیرن. نوبت به این ادما میرسه همچین زنده می مونن نکنه یکی نفسِ راحت بکشه. هی خدا. کودوم خدا :|

پریروزا یه گربه تو دربند دیدم که مث گربه های پایین شهر کثیف و عصبی و گرسنه نبود. بورژوا بود و از ادم نمیترسید. کلی نازش کردم. راستش یه همچین گربهء متمتعی رو فقط یه بار دیگه تو دانشکده هنر دیده بودم و بس. گربه های ایران همشون دست کم یه باری از یه ادم وحشی لگد خورده ن. گرسنگی کشیده ن. و مورد بی توجهی قرار گرفته ن. میدونم انقد مشکل هستو انقد ادم بدبخ هس که گربه ها بچشم نیان شاید. اما اونام باندازه خودشون درک دارن. گربه ها خیلی گناه دار و بی دفاع و مظلومن. کاش حداقل بانفرت نگاشون نکنیم. کاش اندازه خودمون دوسشون داشته باشیم. 

خدایا شکرت. این ینی خوشبختیه که از سروکولم داره بالا میره؟

نه که همه زندگیم الان ایده آل باشه. اما اندازه یه زندگی ایده ال خوشحالم با این زندگی. 

ولی تنهایی رو با هیچی عوض نکن پسرم.

امروز عالی بود. تو استراحتگاه پام سر خورد و چارزانو افتادم رو زانومو زانوم ترکید و موقع بالا رفتن امونمو برید. اما زیاد برو خودم نیاوردمو اصنم غر نزدمو اونهمه ارتفاعو پابپای دوتا مردی که یه عالم بیشتراز من کوه رفته ن رفتم بالا. نمیگم کم نیاوردم ولی غر نزدم :) هربارم بهتر میتونم برم بالا. دفعه پیش که دربند رفتیم از اولش تا اخرش جونم بالا اومد و کلن هردفعه دربند رفتیم یا ازش برگشتیم سردرد شدید پدرمو دراورده بود. اما امروز عالی رفتم. قلبم نیومد تو دهنم. جونم درنرفت تا برسیم شیرپلا. دیگه سیگارم نمیکشم که پدر قلبم درنیاد. همه اینا می ارزه چون من نه تنها با بهترین ادم زندگیم کوهو شناختم؛ کلی ام احساس عشق میکنم اخر هفته ها. احساس رهایی میکنم. کوه عالیه. کوه برا من زندگیه. هم توش دوس داشتنو فهمیدم. هم عاشق خودش شدم و هم روز بروز ادمای خوب و دوستای خیلی باحالی توش پیدا میکنم که هیچوخ تو زندگیم وجود نداشتن. ادمایی از قشرای مختلف. نیاز داشتم سرمو از تو لاکم بیرون بیارمو جز ادمای دانشگا یه سری ادم دیگه م ببینم. الان نزدیک دوماهه دارم میرم کوه. خیلی خیلی دوستای خوبی پیدا کرده م که باهاشون انقد میگیم میخندیمو خوش میگذرونیم که غش میکنیم. تو کوه ادما همه یه جور دیگه ن. من تو این چن ماهه خیلی چیزای جدید لمس کرده مو همهء اینارو مدیون کوهم که الان دیگه هواش برام ینی زندگی. و مدیون اون ادمم که دنیا دنیا دوسش دارمو منو از شهر اورد بیرون و بم نشون داد میشه گاهی قید شهرو زد و نفس کشید. مدیون اون ادمم که منو برد کوه. کوهو نشونم داد و بهم فهموند و صبر کرد تا یاد بگیرم و الان من واقعن دست کم یه روز تو هفته تا خرخره پر میشم از حس خوشبختی. 


راستش اینکه وسطای آبان تو ارتفاع سه هزاروهفتصدمتری برفو ببینم و مه بغلم کنه و اینکه من همچنان با زانو دردی که دارم و نفسی که بزور بالا میاد و سری که درد میکنه و گیج میره مث یه مرد همچنان باتومو بکوبم رو زمین و برم جلوتر؛ ازم قهرمان میسازه برا خودم. چیزی که تاحالا ذره ای نبوده م.

 

سرم

سر در شهر ها.

ne me laisse pas

tu sais j'ai besoin de toi

de ton amour

de regarder tes yeux

de toucher tes mains

ne me laisse pas comme les autres

tu n'as jamais été comme eux


je veux mourrir à côté de toi

je veux t'embrasser 

j'aime bien ton visage

tu es la piece de moi la plus inséparable; la plus inoubliable aussi.


je pense à toi toujours

je ne te quitterais jamais

ne me quitte pas 

.s'il te plaît



هرچیز مسخره ای میتونه مساله ساز بشه تو این شرایط. یه ساعته این فکر مخمو گاییده که مهمونی هفته بعد چی بپوشم. الانم سرم داره میترکه و ناراحت و کلافه م. ازینکه فردا صبحمو باید با یه استاد هیز لعنتی شروع کنم و همینطوری مزخرف و مزخرفتر برم جلو. من چقد بچه و مسخره م. و هیچی اندازه zaz حالمو خوب نمیکنه. اگه مهدی نبود الان گوشی من پراز اهنگای زز نبود. یه بخش بزرگ از وجودم دوستامن. میدونم دوستای الانم با ادمای ان قبلیی که همچین حسی رو بهشون داشتم هیچ شباهتی ندارن اما شدیدن ازین میترسم که یه روز برینیم بهمو نخوایم اسم همو بیاریم و اصن نمیدونم چرا. اخه اصن دلیلی نداره همچی اتفاقی بیفته. بطور کلی میشه گف نصف عمر من بترس برا از دس دادن چیزاییکه دارم میگذره. زجراوره. و من هنو نمیدونم باید هفته بعد چی بپوشم یا اینکه چارشمبه پنشمبه که همه میریزن تو خیابون باید چیکا کنم. دلم میخواس میرفتم کوه. دلم میخواس اون الان اینجا بود و جا اینکه انقد مخ خودمو بخورم و باخودم مونولوگ کنم باش حرف میزدم. یا حداقل بیدار بود که من نمیفتادم بجون خودم. اما چه خیالیه. باید فک نکرد.

اصن باید کرم بود. کرمی که با شرایط خودشو تغییر میده. نه اینکه بشینه یه گوشه و خودشو زخمی کنه. زده بسرم. خوابم نمیاد و نیاز به یه کم ارامش دارم. 

اصن گریه ناک و خنگ و ناراحت و دلتنگم و هرچی که بشه اسمشو گذاش. یه روز منو فکرم میکشیم همو.


*راستی سیمین

اون اهنگی که بم دادی فقط جمله اولشو فهمیدم

qu'est-ce que j'ai fais dans ma vie j'ai chanté

میگه تو کل زندگیم چیکا کردم؟ اواز خوندم.

 

j'irai moi aussi sur la lune..."

rien de nouveau dans ma triste vie. par jour et nuit il me semble que je doit penser aux souvenirs des jours passé. les gens que je n'aime plus. qui ne m'aiment plus. il faut mourrir peut-être. je dois oublier le passé. mais ce n'est pas tellement facile. d'abord il faut oublier moi-même. parce que je suis une pièce de ces trists moments. je sais bien qu'il faut mourrir. c'est tout.