یا شاید تو بدونی کچل بودن چه حسی داره. که دست کنی لای موهات و هیچی نپیچه دورِ انگشتات. چیزی نباشه که حسین ازش عکس بگیره. چیزی نباشه که اون بهم بگه همیشه باز بذارش. یا چیزی نباشه که من همش بخوام انکارش کنم جز وقتی که میخوابم. ئه ئه. دیدی چه زود گذشت؟ دو سال و نیم پیش بود انگاری. که یه تابستونِ کذایی کوتاهِ کوتاه کردمشون. ازون ببعد هی اندازه میگیرم. هر تیکه ش انگار مالِ یه دوره س. مو نداشتنم یه عالمه. مثِ اون پسره که از بچگی مو نداشته و انگار صورتشو نقاشی کرده ن. چمیدونم. بدیش اینه که هیچ نشونه ای از زنده بودنِ آدم نیس. ولی چه کنم. دوسشون دارم.
امشب بسیار درسناک هستم.
فردا دوتا امتحان دارم. خدارو شکر میکنم که باز رسیدم بمرحله ایکه میتونم تاحدی چیزهارو جدی بگیرم و یه کاری انجام بدم.
تدریس دوس دارم. سر کلاس یه ادم بزرگم. کلاس که تموم شد شیرجه زدم تو نزدیکترین سوپرمارکت و مشتمو پرازکیک و چیزای خوشمزه کردم و توراه از خجالت خودم حسابی درومدم. درست وختی باتریم ته کشیده وختی اسم اون میاد پراز انرژی میشم. این پاییز بهترین پاییز عمرمه. چقدر خوش میگذره با چیزای ساده. خوشحال و ارومم.
تاکی بتمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد بسرآید شب هجران تو یا نه؟
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه...
.
.
.
یعنی که تو را میطلبم خانه بخانه.
روزای سرد آخر پاییز. لباسای گرم. ادماییکه تو لباسای گرم گم میشن و خنگ بنظر میان. ادمه که پاییز منو رنگی رنگی کرده.
یکی بیاد سرمو ببره باخودش. بخدا دیگه طاقتشو ندارم. حالم بهم میخوره ازینهمه تنهایی. ازینهمه خوابی که تنها دلیلش پر کردن ساعتاس. شده م مث یه حیوون خونگی. لعنت.
چهارشنبه های نفرین شده. بهر ترتیبی شده تنها میشمو از عمق وجود حس میکنم هیشکس نیس که بتونه منو از تنهایی دربیاره و شب طول میکشه و درودیوار میخندن بم. آشناس تمام این لحظه ها. دلم یه بغل گرم میخواد. یچیزیکه جلو گریه هامو بگیره. من ازین دنیا فقط یه عروسک گنده دارم که بغلم میکنه. اما قلب نداره. و من بیشتر گریم میگیره ازین روز و شبای تاریک نفرینی.
سخته دل کندن ازین موها. سخته هیچ چیزی بهم آویزون نباشه. یا یه سری رشته های اویزون چنگ بگردنم نزده باشن. سخته وختی داره باد میاد هیچی نداشته باشم که رها کنمو حس جوونی بهم بده.
میخوام بگم اگه داریم بیرون از بیمارستانهای روانی زندگی میکنیم هیچ دلیلِ خوبی وجود نداره که دیوونه نباشیم یا جامون اون تو نباشه. همش میترسم یه روز به اون مرز برسم. اونموقعس که دیگه لازم نیس نگران چیزی باشم. اونموقعس که تکلیف مشخصه.