امروز رفته بودم لباس بخرم برا عقد خواهرم. اخرش یه لباس دیدم انقد که خوشگل بود مامانم داشت تنم میکرد من داشتم جیغ میزدم فقط :))
خیلی وخ بود ا چیزی انقد ذوق نکرده بودم. توش مث دختربچه ها میشم :))
داره بیس سالم میشه و هنوز نفهمیده م با شباییکه حالم بد میشه باید چه کنم. گمونم هیچوخ به این تنهایی نبوده م. ادم هرچقدم بخواد سفت باشه بلخره میدونه نیاز داره به یکی. ای خدا. سگ ببره این زندگی غمزده رو. حال بدی دارم. حقم نیس این اوضا. شت. همش حسای گه. همش حرفای تکراری.
امرو داشتم تصادف میکردم. تو اتوبان بودم که دیدم یه پاترولِ سگ پدر چسبونده درِ ماشینِ من. ینی ماشینِ بابام. طوریکه از تو آینه چراغاش ملوم نبود. اونوخ یه پرایدِ گوسفندم بیخود ا اونور پیچید جلو من. دیگه علی اللهی زدم رو ترمز و گفتم جهنم اصن بزنه بهم. خدایی بود که پاتروله لهم نکرد. این در حالی بود که بابام سه تا زنِ گنده رو سپرده بود دستم و من گواهینامه نداشتم. ینی ندارم. ینی گم کرده م.:| حتا مامانمم نمیدونه که ندارم. فقَ بابام . مامانم اگه میدونست پدرمو درمیاورد انقد میگفت. اخه بنظرش قراره تمامِ پلیسایِ دنیا جلو منو بگیرن و گواهیناممو ببینن. مامانم وسواسِای مزخرفی داره که بمنم منتقل کرده.
یه بار دیگه م تو عید داشتم تصادف میکردم. یزد بودیم تو جاده نشسته بودم. خاله م و شوهرش بودنو مامان بابام. یه بریدگی بود اون جلو ها گفتم اینو بپیچم؟ گفتن نه. شوهرخاله م گفت اون جلو تر یه دوربرگردونِ دُرُس درمون هس رسیدیم بهت میگم. اما ازونجایی که بابای من گاهی میزنه به سرش همینکه رسیدیم به این بریدگیِ سگ مذهب بابام گف بپیچ. این گف بپیچ اون گف نپیچ بریدگی ام مسلمن تو خطِ سرعته. پشتمم یه کامیون بود. خب تقریبن هرکی کنارِ من نشسته میدونه من ا کامیون وحشت دارم. چشمم که میفته به چراغای گرد و گنده ش مغزم از کار میفته. این شد که بطرزِ وحشیانه ای پیچیدم و نزدیک بود همه مون بمیریم. بعدش خواستم سرِ بابامو ببُرم. یه ساعت عر زدمو چهارساعت بعدش خوابیدم انقَ که احساسِ بی پناهی کردم.
خلاصه اینطوری. هیچ دلم نمیخواد تو تصادفِ رانندگی بمیرم. واقعن دلم نمیخواد.
احمقانس. انقد واحدا رو بالا پایین کردم دیروز که سرگیجه گرفتم. امروز صبحم ساعت 9 پاشدم برا انتخاب واحدِ ارغوان. و این برا من که شبا ساعت سه چار میخوابم یا دیرتر؛ خیلی زوده.
و الان انقد منگم که اخر نمیدونم بالاخره سه شنبه یک تا سه مثنوی برداشتم یا انواعِ ادبی یا انقلاب. امیدم اینه که بیهقی م بحدِ نصاب برسه و شنبه هام اینطوری نشن.
فکرِ دانشگا کلافه م میکنه. ادمای زیادی هستن که از دیدنشون حسِ کچلی بهم دس میده. شاید واقعن تقصیری ندارن اما من از تهِ قلبم هر کدومشونو به یه دلیلی دوس ندارم یا دوس دارم اما فراری ام. دیشب با پی. دعوای بدی کردم. امیرم گند زد بهم. درنتیجه دیشب خیلی عصبی بودم و حتا با شیدا و امیرحسین که داشتم حرف میزدم چن جا دلم خواس عر بزنم. اما صبح که پاشدم یه چهار پن ساعتی طول کشید تا لود بشم و بفهمم دیروز چی شده. اینه که نگرانِ خودمم. بدجوری دارم میرم تو این فاز. خب چیزی که معلومه اینه که این فاز بده. قبلنا که خودمو بدرودیوار میزدم باز بد بودنشو میفهمیدم. الان که بیحس شده م حسِ بدتری دارم. انگار سوختگی که از یه حدی که بگذره ادم درد یادش میره.
بعد اینکه مثِ تنها بازموندهء خونواده غالبِ وختمو با مامان بابا و اون دوتا فامیلِ پیرمون میگذرونم. ادمای خوبی ان. اما ناراحت میشم. چرا من باس اینطوری باشم خب. میتونستم شاید خوشحالتر باشم. منکه دیگه هش سالم نیس که بخوام اینطوری وخ بگذرونم. البته که راهِ دیگه ای ندارم. نه تنهایی بهم خوش میگذره و نه انقد ادمای خوبی دورم هستن که بتونم بهشون اعتماد کنمو خودمو بسپرم بهشون.
خواننده ها بعضن اهنگای قدیمی ترشون بهتره.
اینم آهنگِ خوبیه. سیمین. مخصوصن میدونم تو خیلی دوسش داری.:)
حرفمو پس میگیرم. ش.ح همیشه ام بد نیس. اصن خوبه خیلی وختا. فقط باس بفهمی اخلاقش چه فرمیه. بامنکه حداقل خوبه. منم این روزا خیلی دوسش دارم.
قضیه این بود که دیروز گفتم برم دانشگا برا انتخاب واحد ازونجاییکه خر تو خره اگه گیری تو کار بود برم یقهء یکیو بچسبم اما نه تنها دانشکده هیچ خبری نبود؛ وقتِ انتخاب واحدِ منم اونروز نبود.
برا همین با ارغوان رفتیم یه گشتی بزنیم که همه ریختن سرمون. ازونور امیر اومد. بعد فاطمه اومد با دوتا بادیگارد:| نمیدونم چرا توقعِ زیادیه که از رفقام میخوام هوامو داشته باشن. مثلن وقتی میبینن و درجریانن که شیش ماه پدرم درومده تا یارو رو فراموش کنم دستِ دوستشو نگیرن بیارن جلو من قر بدن در حالیکه حتا نمیخوان بشینن پیشمون. خیلی راحت میتونس به یارو بگه بیرون وایسه مثلن. اما خب. همینه دیگه. قبلشم انقد این یارو حرف زد که من مخم داشت هنگ میکرد. متنفرم ازینکه تو یه جمعی یکی بشینه از مجله هاییکه خونده و فیلماییکه دیده حرف بزنه هی. تازه میخواستم اهنگی رو که گذاشته بودن بشنوم چون همون اهنگِ معروفِ joe dassin بود و من میخواستم باهاش بخونمو صدای اینا بدجوری مزاحمم بود. بعدشم که اونا ریختن تو من واقعن تعادلم بهم ریخت. بیشتر ازین کلافه شدم که مثلن الان این یارو اینجا چه گهی میخوره و کی میخواد این زنجیره یه جایی خاتمه پیدا کنه. رفتم بیرون عر زدم بعد اومدم تو و با خودم کنار اومدم که ادمِ احمق. تو خودت این حلقه رو شروع کردی. پس دیگه باس دهنتو ببندی و بشینی نگا کنی. بعدم که فاطمه هی بغلم داشت سیگار میکشید و فوت میکرد بمن و من متنفرم ازینکه بویِ سیگار بدم. بعد اونوخ همینطو مچاله رفتم نشستم روبرویِ ارغوان. دیدم که باز این امیر شرو کرد حرف زدن. دیگه حتا نمیخواستم گوش بدم ببینم چی میگن. فق یه خدافظی با ارغوان کردمو گذاشتم اومدم. بعدش حتا یارو بخودش زحمت نداد از خودم بپرسه چرا اونطوری گذاشتم اومدم. وختی که برگشتم خونه دیگه خوب بود حالم. یه چهار ساعتی خوابیدم مثِ افسرده ها. اما بعدش خوب شدم. من باشم دیگه نرم قاطی ادماییکه منو گم کنن تو خودشون. دوسشون دارما. نمیدونم چرا هویتمو از دس میدم اون وسط مسطا. متنفرم ازین حالت.
من یه سایکوی خطرناکم. نباید بعضی اهنگارو گوش بدم.
از برت دامن کشان، رفتم ای نامهربان
از منِ آزرده دل ، کی دگر بینی نشان
رفتم که رفتم...
از منِ دیوانه بگذر، بگذر ای جانانه بگذر
هرچه بودی، هرچه بودم
بیخبر رفتم که رفتم...
شمعِ بزمِ دیگران شو، جامِ دستِ این و آن شو
هرچه بودی، هرچه بودم
بیخبر رفتم که رفتم...
دیروز از رو پله ی استخر سر خورد پام. الان همه انگشتای پام ناراحتن درنتیجه. تازه رگ پامم گرفت و کلی ملولم اصن.
دیروز رفتیم سال سال. خعلی دوسش دارم. هرموقع خواستم بمیرم منو یادش بندارین حتمن حالم تا بیست سی درصد خوب میشه.