عصبی ام. یچیزی تو مغزم داره منفجر میشه. نه تنها هیچ ادمی نیست که دوسم داشته باشه، همه ام تصمیم گرفتن که برن رو اعصابم. یکی به این یارو بگه بره گورشو گم کنه. هیچ دلم نمیخواد گریه کنم الان. دلم نمیخواد هر مهمونی که شب میمونه خونمون صدای عر زدنای منو بشنوه و دلش برا مامان بابام بسوزه که با یه دخترِ دیوونه باید چیکار کنن.