وختی با یه چراغ قوهء کوچیک تو اون شب ترسناک اون دره راهو میرفت که ببینه اگه راه هس برگرده و بقیه رو ببره، هربار که یه سنگو میرف بالا یا میومد پایین خدا خدا میکردم که اتفاقی نیفته و هزار بار جونم بلبم رسید. هزار بار گفتم خدایا حفظش کن. فهمیدم چقد بیشتر دوسش دارمو چقد مرده که تو اون شرایط شده روحیهء یه جمع.
وختی حسین داشت پاش سر میخورد، وختی تو کل راه که من سرم داشت سیاهی میرفت پشت سرم سوت میزد و اواز میخوند فهمیدم چقد ادم بزرگیه که با اون ترس داره خودشو منو نگه میداره که روحیمونو نبازیم.
اون پایین که فاءزه رو بغل کردم فهمیدم چه لذتی داره داشتن یه دوستی که از یکی از عزیزترین ادمای زندگیم بهم رسیده و اینهمه لحظه های خوبو سختو باهم گذروندیم.
اون پایین که چارتایی همدیگرو بغل کردیم انگار دیگه هیچ وزنی نداشتم. خوشبختی تو تمام وجودم بود.
من عاشق این ادمام. حالا فک میکنم اون خدایی که تو اون شرایط مارو زنده نگه داشت انقد دوسمون داره که بقیه زندگیمونم حفظمون کنه. با شانس ده بیس درصدی زنده موندیم. نمیدونم چی بگم. ارامش دیروز هنوز تو تنمه.
قبلا به هیچ خدایی اعتقاد نداشتی...
:)
قبلنا انقد مرگ خودمو عزیزام جلو چشمم نبود ... :)
چقدر شیرین.. :)
چقدر پر از دوست داشتن بود نوشته ت :>
اخه نمیدونی چقد مث فیلما بود همه چی!
چه قشنگ و لطیف ... :)
:)