همیشه من مقصرم. این بار نیز لابد. یک چیزی در محیط اطرافم دارد سنگینی میکند روی روحم.تاریخ همیشه تکرار میشود. یا دست کم اینطور میگویند. تاریخ زندگی من هم انگار دارد همین اتفاق میافتد برایش. باز دارد پا گذاشته میشود روم. و فکر میکنند اهمیت نمیدهم. مهم نیست برایم. و هرکاری میخاهم میکنم. دلم نمیخاهد اما ده سال دیگر این ها را دوباره به این آدم ها بگویم و گریه کنند و بگویند پشیمانند یا چیزی شبیه به این. میخاهم کم کم کناره بگیرم. خودم را نجات دهم از میان این ها. دوستشان دارم. اما روحم را دارند میخورند و من طاقتش را ندارم.
اه. چقدر مبهم حرف زدم. مهم نیست. بوی تهوع آور گوشت از صبح پیچیده توی دماغم و احساس میکنم دلم میخاهد دستم را بکنم توی چرخ گوشت. عقده هام را خالی کنم. و ببینم اینها حاضرند گوشت من را بخورند یا هنوز جای امیدی هست.
آخرش فیلم ترسناک شد...
تکرار...منم دلم یک چرخ گوشت میخواد...
مامان بابا؟
هوم..
حس مشابهی داری که فهمیدی؟
حالا انگار الآن کنار نکشیدی مثلا. . .


امتحان کن!
کمتر حرف بزن
کمتر باش!
کمتر نه
همیشه تنها برو دکتر
اگه سر درد داشتن
خواهش کردن تلویزیون رو خاموش کنی
بدون گفتن کلمه ای خاموش کن
بعد درست روی همون مبل جلوی تلویزیون کتاب دستت بگیر بخون!
(یعنی مثلا برای من که فرق نمی کنه)
بدون گفتن یا اشاره ی کسی یه کار تازه انجام بده
مثلا هنوز هیچکس از کنار سفره تکون نخورده برای جمع کردن
سریع پاشو جمع کن
یه حرکت عجیب هم بزن
ظرفا رو بشور
همه ی این کارا رو با لبخند انجام بده
که هم بنیان خانواده گرم باشه
هم خودت حس خوبی داشته باشی از عدم کلنجار رفتن با زندگی!!!!
تازه یه ساعت هم که نباشی
دل همه برات تنگ میشه که کو این دختر به درد بخور!!!!!
شما پس از یک هفته مراجعه کنید
نتایج این کار ها رو بفرمایید برای شروع عملیات بعدی
تو میتونی بهترین باشی
از مشابهت این حس نگو که ....

این حس بین هممون هست
خب همه فهمیدن دیگه...
واضح بود کاملن...
واسه ما ها این حرفا دیگه مبهم نیس...
الان دقیقا حس مشابهی دارم...اینکه بازم مثل همیشه من مقصرم!!!:|
ولی جای امیدی هست من به تو اطمینان میدم.
میدونم بهار.. همیشه جای امیدی هس