بعضی یا بهتره بگم بیشتر دوستا و اطرافیان و هم سنام - غیر از اون چادریاش- مصداق واقعی wearing rouge و این حرفاان. یعنی به یه طرز اغراق آمیز. یا شاید من اینطوری فک میکنم. خلاصه هر چی که هست عدم اعتقاد بهش باعث میشه استاد اتو کشیده ی موسیقیم مسخرم کنه و بگه تو از خواب پا میشی. یه آب به صورتت میزنی. موهاتو شونه میکنی میای کلاس. و تازه خبر نداره که موهامم شونه نمیکنم. چون از نظر من شونه و برس یا هر چیزی از این قبیل یه مشت آلات مزخرفن که میرینن به موهای آدم. خلاصه نمیدونم این از گشادیم نشات میگیره یا از دیدگاه هایی که جدیدا دارم بهشون میرسم. وقتی اول دبیرستان بودم علاقه ی شدیدی به آرایش مخصوصا سایه چشم داشتم. و علاقه شدید تری به اینکه خودمو شبیه گربه ها کنم. و الان حقیقتا شرمم میشه بگم اون اسکل منم! یادمه اواخر آذرماه وقتی با کسیکه خیلی دوسش داشتم بعد مدتها تو رستوران بودم و از سکوت رنج میبردم یهو گوشیم جیغ و داد کرد. منم مترصد یه فرصتی که از اون جو لعنتی سکوت بکشم بیرون، شیرجه زدم تو گوشی. دیدم دوستم -که میدونست اونروز با کی قرار دارم- اسمس داده که آروم باش:) یه آرایش ملایم کن. سایه ی کمرنگ بزن... واو! دیگه بقیه شو نخوندم. چشام داشت سیاهی میرفت! من فقط دوش گرفته بودم و موهامو مثل دیوونه ها ریخته بودم تو صورتم و رفته بودم نشسته بودم جلوی طرف! طرفی که اونقدر برام اهمیت داشت..! و برای یک لحظه از این گرایش به سادگی خودم بیزار شدم. اما وقتی دیدم سادگی و پریشونیم تو اون جو مزخرف گم شده یه کم آروم گرفتم.
میخوام بگم یه وقتایی گند میزنم. بی اونکه توانشو زداشته باشم جلوی گند زدنمو بگیرم. نمیدونم چی باعث میشه همیشه یه موج مخالفت تو وجود من باشه و نتونم خودمو سازگار کنم. اما به طرز بیمارگونه ای با این قضیه حال میکنم. دوست ندارم عوضش کنم. یا شایدم نمیتونم. ولی هر چی که هست امشب بیخوابی به سرم زده و اگر اینجا حرف نمیزدم منفجر میشدم. این تقریبا تنها چیزیه که تو این لحظه ازش مطمئنم :)
حس کردم یه تیکه از یه داستان رو دارم میخونم
درست فک کردی.
داستان یه اسکل..
مرسی که خوندی:)